تبلیغات
خادم العباس شهید حاج محمود آرزومند - مطالب آبان 1388
موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


امام حسین علیه السلام به من جواب سوالات را میگویند.
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 23 آبان 1388

یکی از دوستان نقل میکردند : روزشهادت امام صادق علیه السلام با آقای آرزومند به منزل شهید حسین جان  ایرانمش رفتیم و  به اتفاق فرزندان شهید  کنار حاجی نشستیم ودر همان ابتدا  سوالاتی از ایشان  در مورد زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی(ره) از کتابی که در دست داشتیم، پرسیدیم و آقای آرزومند عین جملاتی که در کتاب بود را به طور کامل  و با قاطعیت جواب میدادند و باعث تعجب ما میشدند. تا اینکه از ایشان سوال شد که شما چه گونه به این  سوالات به درستی جواب میدهید با اینکه هنوز این کتاب را تا به حال نخوانده اید. ایشان فرمودند: من از خودم چیزی برای گفتن ندارم ، آنچه را که مولایم امام حسین علیه السلام به من می گویند به شما جواب میدهم .


زیارتم مورد قبول امام رضا علیه السلام قرار گرفت
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 23 آبان 1388

ایشان میفرمودند : در زمان نوجوانیم ، هنگامی که قصد عزیمت به مشهد مقدس را داشتم ،  مادر بزرگم به  من گفت : اگر میخواهی بدانی زیارتت قبول شده ، باید امام رضا علیه السلام راببینی و حضرت به تو بگویند که زیارتت قبول شده و اگر چنین نشود به صحت  زیارتی که کرده ای شک داشته باش . و من وقتی که  به مشهد مقدس مشرف شدم و هرگاه که برای زیارت به حرم میرفتم . حرف های مادر بزرگم در گوشم طنین انداز میشد و با خودم میگفتم: نکند به کرمان برگردم و زیارتم مورد قبول امام هشتم علیه السلام قرار نگیرد. تا اینکه در آخرین و  چهلمین روزی که در آنجا بودم  به حرم مطهر رفتم و در  کنار ضریح ، بالای سر مطهر آقا امام رضا علیه السلام نشستم و عرضه داشتم آقا جان ، من باید به زادگاهم برگردم و از خدمت شما مرخص شوم ،اما بیم این دارم که شما به من عنایت نفرموده باشید و زیارتم مهر قبولی نخورده باشد. در همین حین که با آقا حرف میزدم به خواب فرو رفتم و درآن عالم امام رضا علیه السلام را در بالای ضریح  مطهر و درحالی که نشسته بودند و به زائرین توجه و عنایت میفرمودند مشاهده کردم . امام دست مرا گرفتند و به بالا بردند و بر روی زانوی خودشان نشاندند و فرمودند: زیارتت قبول ،به مادر بزرگت هم بگو که من امام رضا علیه السلام را دیده ام وایشان زیارت مرا قبول کرده اند.


حیاة العباس علیه االسلام
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 16 آبان 1388

  آقای آرزومند (ره)  نقل میکردند: زمانی که در کربلا خادم حرم حضرت عباس علیه السلام بودم.یک روز  توی حرم از روی سادگی که داشتم،  گفتم :  یا قمربنی هاشم یا اباالفضل علیه السلام، من مدت ها است که اینجا هستم. نوکری شما را میکنم ،غلامم ،جارو کش حرم  شما هستم . من دوست دارم که معجزات شما را ببینم. همین جور که ایستاده بودم، دیدم نور قرمز رنگی  از درحرم وارد شد ، خدا میداند، مانند سوزن چشم را میزد. دور گنبد و بارگاه حضرت گردید. یک نفر را غضب کرد و رفت . یه عده ای یک وسیله چسب ناک به نخ میزدند مانند خرما و داخل ضریح می انداختند و پول ها را بالا می آورد و میبردند. این ها را آقا غضب میکرد و یا بعضی ها رو که قسم دروغ میخوردند. مثلاً اگر شخصی به کسی بدهکار بود و انکار میکرد به کنار ضریح می آوردنش ، یک سر پارچه ای را به گردن آن فرد می بستند و سر دیگر آن را به ضریح ، و خادمی به او می گفت : در مقام حیاة العباس علیه السلام قرار گرفته ای ،  آیا بدهکار هستی یا نه. اگر بدهی خودش را قبول میکرد ، میگفتند برو  هر موقع داری بیا ، بدهی خودت را صاف کن و اما اگر دروغ میگفت . حضرت اباالفضل علیه االسلام  یک هفته مهلت میداد.  از در حرم که بیرون میرفت شکمش  شروع میکرد به بزرگ شدن . مثل گاو آبستن میشد و بعد از یک هفته شکمش پاره میشد. و باز مشاهده کردم . یک خانم از در حرم داخل شد. یک بچه فلج داشت، از کنار در فرزندش را به ضریح کوباند. صدا زد ابوفاضل این بچه  بابا ندارد و تمام دکترها جوابش کرده اند. تو حیا ة العباسی، اگر بچه من را نیم ساعته شفا دادی چه بهتر، اما اگر شفا ندادی ، شکایت شما را به مادرتان حضرت  زهرا سلام الله علیها میبرم .هنوز نیم ساعت نشده بود  که نور سیزی از در حرم داخل شد ، تمام دنیا در آن نور دیده میشد و آن بچه را شفا داد ورفت. بچه ای که فلج بود و تا به حال راه نرفته بود. شروع کرد به دویدن و خودش را در آغوش مادرش انداخت و صدا زد: مادر، حیاةالعباس  منو شفا داد و فرمود: شکایت من را به مادرم زهرا سلام الله علیها نکنید .


راه گرفتن حاجات
نویسنده : خادم الشهداء
چهارشنبه 13 آبان 1388

 ایشان میفرمودند: هنگامی که میخواستم عازم کربلای معلاء بشوم. فردی بود به نام حاج حسین علی، که سن بالایی در حدود 90 سال داشت. او تمام سرمایه زندگی اش را در ایران بین بچه هایش تقسیم کرده بود و خودش تصمیم گرفته بود بیاید در کربلا زندگی کند. تمام وسایلش  را در یک چادر بزرگی جمع کرده بود و به  هرکس  که التماس میکرد تا برایش بیاورد بی فایده بود. من هم جوان بودم و قدرت زیادی هم داشتم.. قبول کردم تا برایش وسایل را بیاورم . وسایل حاج حسین علی رو به کول انداختم وآمدم تا سوار لنج بشوم تا از خرمشهر به بصره برویم .  باران باریده بود و  روی لنج لیز شده بود . من همین که خواستم پا بر روی لنج بگذارم  با تمام باری که به شانه انداخته بودم  به طرف عقب کشیده شدم، به زحمت خودم و وسایل را نگه داشتم اما استخوان پایم از لگن به شدت آسیب دید. و مجبور شدم که آن را با یک  چفیه ببندم . تا این که رسیدیم کربلا . یک روز صیح بعد از اینکه از حرم حضرت عباس علیه السلام خارج میشدم. پیر مردی جلوی من آمد و گفت : تو از ایران  با پای سالم آمدی  ، زمانی که بر میگردی، چگونه میخواهی جواب خانواده ات را بدهی .و من با یقین به او گفتم که شفای این پایم را از امام حسین علیه السلام  امشب میگیرم و آن پیرمرد به من خنده ای کرد و رفت .من هم آمدم حرم ،قرآن را گرفتم توی دست راستم وبا دست دیگرم  پایم را گرفتم . 2 بار دور ضریح امام حسین علیه السلام گشتم. دردور سوم از طرف قبرحضرت علی اکبرعلیه السلام  سید بزرگواری آمد و  گفت: بنشین، به حاجتت میرسی. من هم کنار ضریح شش گوشه نشستم نزدیک قبرعبدالله بن الحسن علیه السلام . سرم را به ضریح گذاشتم و گفتم: پسر فاطمه من به زوار تو قول داده ام که فردا با شفای کامل مرا ببیند ، از شما سلامتی خودم را میخواهم.  ساعت 1 نصف شب بود که ناگهان دیدم که پایم دیگر درد نمیکند و کاملاً سالم گردیده است  . بلند شدم و با خوشحالی  دور حرم شروع کردم به دویدم و فردا صبح آن پیرمرد به محض دیدن من ، سوال کرد :شفای پایت را  گرفته ای یا نه. و من  گفتم بله گرفته ام و او با دست بر سرش زد و گفت :من دفعه دوم است که به کربلا می آیم و هیچ  چیزی از امام حسین علیه السلام نگرفته ام. اما تو به این جوانی درمرتبه اول رسیدنت به کربلا  از امام شفای خودت را گرفته ای .و  من به او  گفتم که راه گرفتن حاجات از محضر امام اخلاص، یقین ، دل شکسته و اشک چشم  است و با دل سوزان هرچیزی که از امام حسین علیه السلام بخواهی میگیری.

                                                  


گلوله و ترکش به من اصابت نمیکرد.
نویسنده : خادم الشهداء
دوشنبه 11 آبان 1388

آقای آرزومند می فرمودند:در عملیات والفجر8، یک شب تمام نیروها راجمع کردند و فرمانده گردانمان آمد و گفت : چه کسی حاضر است ، جایی برود که امکان بازگشت شاید برایش نباشد ، و ممکن است به شهادت برسد چون باید با دشمن رو در رو شویم. من و 27نفر دیگر دستمان را بالا گرفتیم و ما را به دریاچه نمک بردند که نزدیک مرز کویت بود . در آن منطقه کماندوهای عراقی مستقر شده بودند و تعدادشان به 600 نفر میرسید . به طور مداوم بر سر ما آتش میریختند و ما هم در گل و لای مشغول دفاع کردن بودیم . پس از مدتی متوجه شدم، هرچه گلوله و ترکش که می آید به من اصابت نمی کند . و دیدم دستی را که گلوله ها را از من دور میکرد و آن دست مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام بود.و ما 28 ساعت زیر آتش خمپاره و گلوله بودیم . تعداد زیادی از بعثیها را به درک فرستادیم و به لطف خداوند ما در آن عملیات به پیروزی رسیدیم.

 


گفتن ذكر یا حسین علیه السلام در هر بازدم نفس
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 9 آبان 1388

آقای محمد صمدی نقل می كنند:

از آنجا كه چهار سال در كرمان دانشجو بودم . از طریق بعضی دوستان كرمانی به محضر حاج آقا مشرف  می شدم و انصافاً زیارت ایشان انسان را به یاد خدا می انداخت،.یكی از دوستان بنده كه با پسران حاج آقا رفاقت داشت نقل میكرد: شبی در منزل آقا جلسه ای بود و ما بعد از اتمام آن ، برای استراحت همان جا خوابیدیم .حاج آقا هم گویا در حیاط به استراحت مشغول شدند . نیمه های شب به حیاط آمدم و در كمال تعجب مشاهده كردم كه آقای آرزومند با هر بازدم نفسی كه در خواب می زند ذكر مقدس" یا حسین علیه السلام" را میگوید.( رحمة الله علیه و حشرة الله مع اولیائه فی الجنه)

جز نفسی كه از غمت، سینه پر آه می‌كنم   هر نفسی كه می‌كشم، عمر تباه می‌كنم
 نیست به غیر مهر تو، مایة روسپیدیم   من كه زكار زشت خود، نامه سیاه می‌كنم
گرچه منم سیاهی لشگر پر شكوه تو          تا تو نگاه می‌كنی، كار سپاه می‌كنم
تا كشدم به كربلا، جذبة تو چو كهربا    چهره ز درد هجر تو،‌ زرد، چو كاه می‌كنم
سبزة باغ و شبنمش، جلوة گل فزون كند      گریم اگر به پای تو، كار گیاه می‌كنم
گر ندهی پناه جز عاشق پاك خویش را    پس به كه روی آورم، من كه گناه می‌كنم؟


این مرد آدم است یا فولاد !
نویسنده : خادم الشهداء
چهارشنبه 6 آبان 1388

حاج آقا می گفتند: قبل از انقلاب در همه تظا هرات ها بر علیه رژیم پهلوی شركت می كردند. یك بار ساواك ایشان را دستگیر كرده و تحت شكنجه قرار می دهد. خود شان می گفتند: آن قدر مشت بر سر من كوبیدند، كه سرم آب لمبو شد. آن وقت رئیس آن بخش ،چاقویی را زیر گلوی من گذاشت و گفت: به امام ناسزا بگو، والله اگر هرچه که من می گویم، انجام ندهی گوش تو را می برم، گفتم ببر. گفت :زبانت را از حلقومت بیرون می کشم، سرت را میبرم .گفتم سر و جانم فدای سر بریده  اباعبدالله الحسین علیه السلام، من به امام جسارت نمی كنم. بعد رو كرد به نیروهایش و با عصبانیت فریاد زد: این دیگر چیست که  آورد ه اید. آدم است یا فولاد.رهایش كنید و از آن وقت به بعد ساواكی یا ارتشی كه در مغازه من می آمد. من از امام(ره) حرف می زدم و حتی زن آنها هم از ترس اینکه آنها را امربه معروف و نهی از منکر کنم . با حجاب به آنجا می آمدو به حول قوه خداوند هیچ كاری نمی توانستند بر علیه من انجام بدهند.


خداوند به آبروی اهلبیت علیهم السلام و حضرت رقیه سلام الله علیها شما را شفا داد.
نویسنده : خادم الشهداء
جمعه 1 آبان 1388

یکی از دوستان نقل میکرد: در سال 1363  دچار یک  بیماری پوستی در ناحیه صورت شدم. به طوری که صورتم  به شدت خشک می شد و بسیار میسوخت و به هر  پزشکی  هم که برای  درمان مراجعه میکردم به  نتیجه ای نمی رسیدم و حتی یکی از پزشکان به من توصیه کرد ، باید خون بدنم با خون سالمی تعویض شود. و البته من برای انجام این کار مردد بودم و از یک سو این بیماری زندگی روز مره ام را فلج کرده بود  . تا اینکه سال 1371 در ماه مبارک رمضان خدمت آقای آرزومند(ره) رسیدم و از ایشان چاره ای برای درمان این بیمار ی ام خواستم و ایشان فرمودند: ( برو مسجد قائم (عج) و در فلان مکان بنشین ، ان شاءالله شفا می گیری) و من هم طبق دستور ایشان  عمل کردم و  به مسجد قائم (عج) رفتم و  در مکانی که حاجی گفته بود نشستم و تا نزدیکی های سحر آنجا بودم و وقی  به خانه آمدم  از فرط خستگی خوابم برد و هنگامی که برای خواندن نماز صبح مشغول گرفتن وضو شدم  با تعجب مشاهده کردم ،نیمی ازخشکی و قرمزی صورتم  از بین رفته است و پس از دو ماه هم  دیگر اثری از آن بیماری باقی نماند .  زمانی که  آقای آرزومند از  سلامتی من با خبر شدند فرمودند :(خداوند به آبروی اهلبیت علیهم السلام  و حضرت رقیه سلام الله علیها شما را شفا داد  و باید تا آخر عمر سپاسگزار آنان باشی و برایشان نوکر شایسته ای باشی.)


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.