تبلیغات
خادم العباس شهید حاج محمود آرزومند - مطالب اسفند 1388
موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


منبع روزی های دنیوی و معنوی
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 15 اسفند 1388

فرزند ایشان نقل میكردند:

از پدرم درباره جن سوالاتی كردم، پیرامون این كه چگونه میشود با آنها رابطه برقرار كرد و پرسشهایی از این قبیل .

ایشان فرمودند: همه آنها تحت حاكمیت امیرالمؤمنین علیهم السلام هستند و یكی از آنها به جدم تخته ای مانند آینه داده بود كه آینده در آن دیده میشده. بعضی ها برای ارتباط با اجنه سفره هایی می اندازند و بوی خوش درست میكنند .شما سعی كنید ارتباط خودتان را با خداوند متعال و اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام برقرار كنید. اگر با آن وجودهای مقدس ارتباط داشته باشید، . همه روزی های دنیوی و معنوی را میتوانید به دست بیاورید .

 

ایشان سفره ای به نام سفره چهارده معصوم می انداختند. و می فرمودند: از جانب اهلبیت علیهم السلام  به من عطاء شده است و بر سر این سفره  اهلبیت علیهم السلام ، خوبان و دختر شاه پریان كه  دختر رئیس اجنه است می آید.

ایشان سفره  را در زمان معینی از سال می انداختند و در روز جمعه ای و آن را از بهترین میوه ها و بعضی از طعام  پر میكردند .و ساعتی را در آنجا تنها ، مشغول عبادت میشدند. و زمانی كه به آنجا وارد میشدیم در آن مكان عطر عجیبی و حس معنوی خاصی حاكم بود

 

سفره چهارده معصوم كه شهید آرزومند در روز خاصی پهن میكردند


تشرف به آستان دوست
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

نویسنده :  سید محی الدین طیبی

مقدمه :

عالمان را از دیر باز نظر بر آن بود كه حق در سرشت آدمیان صفاتی نهاده بس بنیان بر افكن كه سر آمد آنان اراده است آنچه كه اگر باشد تاریخ می سازد شكوه و حزیز می آفریند حادثه های نیك وبد رقم می زند و سرنوشت ها را خوش و بد فرجام اسیر خود می كند و اگر نباشد هیچ حاصلی جز رخوت و ركود دربرنخواهد داشت و چه زیباست آنگاه كه این صفت با فطرت نیك بین انسان هموار شده و در راه اندیشه های پاك و متعالی بكار آید آن است كه زیبایی می سازد افتخارمی آفریند و چون نوری در دیدگان بشر و چراغی در تاریخ انسان می درخشد  و چه ناپسند و ناگوار است آنگاه كه این خصلت در راه اندیشه های پلید و ناپسند بكار گرفته شود و باز آن است كه تلخ ترین صحنه های بشری را چون آتشی جگر سوز از مقابل دیدگان محنت كشیده بشر می گذراند و آنزمان كه این خصلت در راه صلاح و سعادت الهی بكار آید خداوند نیز به مدد نیروهای ماوراالطبیعه به یاری    می شتابد و بنده پاك طینت خویش را در صحرای پر خار و خس تنهایی و تیرگی دنیای ظلمانی تنها نمی گذارد آنجا كه عاشقان سینه دریده را در صحرای تاریك نورامید می تابد، آنجا كه ندای السلام را با السلام علیك پاسخ می دهند ... و داستان زیر مدعائیست بر این حكایت جایی كه خداوند نیت زیبای بنده خویش را به مدد نیروی ماورا الطبیعه به منصه ظهور می رساند این است حكایت شهید والامقام عارف روشن ضمیر و زاهد خضر گونه شهید حاج محمود آرزومند كه با اراده ای سرچشمه گرفته از نورحق گام در مسیر عشق می نهد .

یادش به خیر آنجا كه از مادر و خواندن قرآن و نوشاندن جرعه جرعه ی عشق به حسین (ع) و یاران حسین (ع) می گفت ، یادش به خیر آنجا كه از شعله های فروزان ارادت و لبیك های سوزنده به ندای هل من ناصر ینصرنی سخن می راند و یادش به خیر آنجا كه بی محابا بر طبل محبت به حسین و اولاد حسین (ع) می كوبید ، خاطره ی زیر بی شك یكی از مهمترین و جذاب ترین خاطرات زندگی شهید كربلایی محمود آرزومند است كه بارها و بارها از زبان وی برای دوستان دور و نزدیك نقل گردیده است چرا كه این خاطرات در واقع سر آغاز حركت راستین آن شهید بزرگوار درمسیر عشق وارادت به ساحت مقدس اهلبیت (ع) وخصوصاً حضرت اباعبدا... الحسین (ع) واخ بزرگوارشان حضرت ابولفضل (ع) می باشد :سعی ما بر آنست كه در این سطور خاطرات آن بزرگوار را به همان شیوه بیان آن عزیزوالامقام خدمت مخاطبین محترم و علاقمند نقل نمائیم .

زان  یار دلنوازم  شكریست  با  شكایت     گر  نكته دان  عشقی  بشنو  تو این  حكایت


قسمت اول : عزم سفر
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

      (ازچاله تا قله)

بی شك مهمترین اصل در اثبات اراده بر جان خریدن سختی ها و مصائب راهیست كه اراده بر پیمودن مسیر آن استوار گردیده است و گاه پیمودن این مسیر محتاج تحمل بسی دردهای طاقت فرساست .اما آنچه در پیمودن این مسیر به آدمی توان و استواری می بخشد ایمان به رسیدن به مقصد است و بی شك اگر آن ایمان با عقاید ناب الهی در آمیخته با شد تحمل دردها و رنج ها بسی آسان تر خواهد شد .

بمژگان سیه كردی هزاران رخنه در دینم         بیاكزچشم بیمارت هزارن درد بر چشمم

الاای همنشین دل كه یارانت برفت از یاد         مرا روزی مباد آندم كه بی یاد تو بنشینم

 شهید والامقام حاج محمود آرزومند روایت می كند كه در سنین جوانی و از آنجا كه به شغل پیله وری و تجارت در ابعاد كوچك آن مشغول بوده است قصد سفر به دیار جنوب و شهر ساحلی بندرعباس را می نماید از آنجایی كه در این سفر در سال 1341 و با وسایل نقلیه و جاده های ناهموار آنزمان صورت می پذیرفته است سفر بسیار سخت و ملال آوری بحساب می آمده .

 جاده ی ناهموار و خاكی و ماشین های دیزلی آنزمان باعث شده بود كه هر كسی نتواند رنج اینگونه سفرها راتحمل نماید ، شهید والا مقام بدینگونه روایت می كند كه در مسیر بندرعباس بودیم ، طبق عادت مالوف ، هرگاه كه در ماشین یا اتوبوسی می نشستم و كار خاصی نداشتم در خلوت خویش به ذكر راز و نیاز می پرداختم و گه گاهی هم كه دلم می گرفت آرام ،طوری كه كسی صدایم را نشنود به ذكر مصیبت می پرداختم در آن سفر خیلی دلم گرفته بود و مرتب در خلوت خویش به ذكر مصیبت می پرداختم و آرام آرام اشك می ریختم

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست      دل  سرگشته  ما  غیر  تو  را ذاكر  نیست

اشكم احرام  طواف   حرمت  می بندد     گر چه از خون دل ریش دمی ظاهر نیست

  از اینكه به آن سن رسیده بودم و هنوز موفق به زیارت ضریح مطهر آقا اباعبدا... نشده بودم بد جوری دلم شكسته بود

دل از من برد و روی از من نهان كرد                      خدا را با كه  این  بازی توان كرد

 ناگهان ماشین كه یك مینی بوس دیزل سوز قدیمی بود درون چاله ای بزرگ افتاد و چون ماشین سرعت زیادی داشت باعث شد كه سر من به شدت به سقف مینی بوس كوبیده شود به طوری كه برای چند لحظه از این دنیا خارج شدم و تمام اطراف در پیش چشمم سیاه و كدر شد.

این عارف روشن ضمیر در ادامه چنین بیان می كند از شدت درد خواستم با تمام وجود فریاد بزنم و آخ و ناله راه بیندازم اما یك حس عجیبی بر من مستولی شد ، اشك تمام چشمانم را فرا گرفت ، انگار با تمام وجود دلم برای آقا اباعبدالله تنگ شده بود، سالها بود كه زیارت قبر آقا را همچون آرزویی دست نیافتنی در دل پرورانده بودم.

 صنما  با  غم  عشق  تو چه  تدبیر  كنم          تا بكی  در  غم  تو  ناله  شبگیر  كنم

با آن حال نذاروآن دل شكسته سرم را به طرف آسمان گرفتم و شروع كردم به درد و دل با مولایم امام حسین (ع) گفتم : ازآقا عبدالله خواستم كه آقا از تو می خواهم همین سری كه اینگونه به سقف خورد هفته آینده بر ضریح مطهر تو خورده شود، آقا خودت می دانی سالهاست كه رنج فراق را بر دل خریده ام و آرزوی دیدار را در جان پرورانده ام، خودت بر من نظری كن وحاجتم را روا فرما.

روزگاری شد كه در میخانه خدمت می كنم           در لباس فقر  كار  اهل  دولت می كنم

تا كی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام              در كمینم و انتظار وقت فرصت می كنم

شهید والا مقام در ادامه می فرمایند بعد از آنكه این چنین خواسته ام را از درگاه آقا ابا عبدالله مطرح نمودم یك آرامش عجیبی مرا فرا گرفت دست مرحمت آقا را بر سر خود احساس می كردم از درد دیگر هیچ خبری نبود، با تمام وجود احساس می كردم به ندای من پاسخ لبیك داده شده است.

دردم از یار است و درمان  نیز  هم           دل  فدای  او شد  و جان  نیز  هم

 


قسمت دوم : یك هفته دیگر از نجف برایت نامه می نویسم
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

بعد از انجام امورات در شهر بندر عباس عازم تهران شدم،اواسط زمستان بود و هوای تهران سرد و استخوان سوز، برف سنگینی در تهران و اطراف آن باریدن گرفته بود با آنكه هوای تهران به شدت سرد بود اما شوق دیداریارو ایمان به زیارت ضریح مطهر آقا ابا عبدالله وجودم را گرمای خاصی بخشیده بود، طوری كه بر خلاف سایر همراهان سرما را احساس نمی كردم، در تهران عمویی داشتم كه بسیار مذهبی و اهل نمازو عبادت و عاشق اهلبیت كه در نیروی هوایی مشغول به خدمت بود ، با هم خیلی صمیمی بودیم هر وقت كه به تهران می رفتم در منزل عمویم اتراق می كردم، اما این بار با تمام دفعات فرق می كرد، وقتی در مسیر خانه ایشان بودم انگار كه حامل یك خبر مهم برای وی بودم با سرعت هر چه تمام تر خود را به خانه عمویم رساندم و ضمن بیان عرض حال كامل گفتم : كه عمو جان اگر خدا بخواهد من باید عازم كربلا شوم و هفته آینده به زیارت ضریح مطهر سرورم ابا عبدالله نائل شوم...

دیده دریا كنم و جسم به صحرا فكنم            وندراین كار دل خویش به دریا فكنم

 عمویم با آنكه آدم بسیار معتقدی بود اما از این حرف من خنده اش گرفت و گفت در اینجا اگر بخواهند به زیارت كربلا بروند حداقل 2ماه طول می كشد كربلا رفتن كه شوخی نیست پسر جان، پول می خواهد، گذر نامه می خواهد، همراه می خواهد، راه بلد می خواهد و هزاران مسئله دیگر، عمویم بی امان حرف می زد و سعی میكرد مرا از این به قول خودش تصمیم نسنجیده منصرف نماید،اما من انگار در این حال و هوا نبودم و به چیز دیگری فكر می كردم، تمام عزمم را جزم كرده بودم،هر چه عمویم سعی می كرد مرا از این تصمیم منصرف كند عزم من جزم تر می شد و شوق سفر بیشترازپیش عمویم حرفایش را زد بود و در انتظار جواب من سكوت اختیار كرد ، گفتم عموجان همه ی حرفهایی كه زدی را قبول دارم و بر چشم می گذارم اما من مطمئنم كه آقا ابا عبدالله خواسته مرا می پذیرد و من ظرف یك هفته آینده به دیدارمولایم نائل می شوم و از همین جا و در همین لحظه به شما قول می دهم كه هفته آینده از صحن مطهر امیر مومنان علی بن ابی طالب برای شما نامه بنویسم .

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است   كسی آن آستان بوسد كه جان در آستین دارد

 شبی را كه درخانه عمویم بودم تا صبح نخوابیدم، تمام شب را به این مسئله فكر می كردم كه چگونه می توانم تصمیم خود را عملی نمایم ، نزدیك های سحر بود كه ناگهان فكری به ذهنم رسید.

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی               كه درد شب نشینان را دوا كرد

نقاب  گل  كشید و زلف  سنبل                گره بند   قبای  غنچه  وا  كرد

 

 


قسمت سوم:گرفتن برات
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

 فردای آن روز بعد از نماز صبح به عمویم گفتم كه من قصد زیارت امامزاده داوود را دارم، عمویم از این تصمیم من به شدت تعجب كردچرا كه امامزاده داوود در میان كوهستانها (صعب العبور) اطراف تهران قرار داشت كه در آن فصل از سال به شدت سرد و پوشیده ازبرف بود واین سختی راه را صد چندان می كرد ، با طعنه گفت : عموجان مثل اینكه نمیشه با زبان عقل و منطق با تو صحبت كرد ، گفتم : در حالی كه از این حرف وی خنده ام گرفته بود گفتم : عموجان وقتی عشق وجود آدم را پر كنه دیگه نباید توقع زیادی از عقل و منطق داشت .

پرستش به مستیست در كیش مهر                برون اند زین جرگه هوشیارها 

بعد از اقامه نماز صبح عزم خود را جزم كردم و از خانه عمو بیرون زدم نزدیك های طلوع آفتاب بود برای رفتن ه امامزاده داوود باید قاطر كرایه می كردیم، در آنجا قاطرچی هایی بودند كه به قصد سفر به اطراف تهران می شد آنها را به كرایه گرفت از قضا دو زن وچند بچه هم كه از اهالی امامزاده داوود بودند قصد برگشت به خانه را داشتند، یكی دو تا قاطر اجاره كردیم، زن ها سواره و مردها پیاده به راه افتادیم، مسیر واقعا ًسختی بود و سرمای عجیبی تمام كوهستان را فرا گرفته بود. قاطر چی مرتب از طبیعت و هوای خوش این محل در فصل تابستان سخن می گفت، اما درآن زمان تنها چیزی كه درآنجا چشم را می نواخت سپیدی كوهستانهای سر به فلك كشیده و پوشیده از برف بود، به هر زحمتی بود به امامزاده داوود رسیدیم، انگار امامزاده در آن موقع تنها ملجأ و پناهگاه من بود، باید نهایت استفاده را از این فرصت می كردم،

ما شبی دست بر آریم و دعایی بكنیم        غم هجران تو را چاره ز جایی بكنیم

 خودم را به داخل حرم انداختم وبه ضریح مطهر امامزاده رساندم و با تمام وجود به زاری و راز و نیاز پرداختم، از امامزاده 2حاجت را طلبیدم یك حافظه و دوم برات سفربه كربلا ، وقتی كه راز و نیاز می كردم یك احساس عجیب به من دست داده بود، انگاركه یك نفر مرا می پائید و تمام حركات و رفتار مرا زیر نظر داشت این حس به من قوت قلب بیشتری می داد.

 شب هنگام پس از اقامه نمازشب ناگهان حس خواب عجیبی بر من مستولی شد ، و به خواب سنگینی    فرو رفتم. در عالم خواب و رویا خودم را در صحن امامزاده داوود (ع) دیدم، تمام صحن به شدت نورانی شده بود، در ابتدای درب ورودی صحن نوجوان زیبا رویی را دیدم كه لباس عربی تمیز و مرصعی بر تن ، یك كلاه سبز رنگ بر سر و یك شال هم رنگ كلاه بر كمر داشت. 

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله        به ندیم شاه ماند كه به كف ایاغ دارد

در سرای صحن در حال قدم زدن ومحو تماشای زیبایی حرم بودم كه ناگهان آن نوجوان با آن چهره نورانی و تبسمی كه بر لب  داشت مرا صدا زد  از آنجا ه در خیالم نمی گنجید منظور او من باشم خود را به بیخیالی زدم، اما او دوباره مرا صدا زد به طرفش رفتم و سلام عرض كردم فرمود تو مگر از ما 2 در خواست نداشتی و برای رسیدن به حاجتت به اینجا نیامده بودی، بیا كه ما بر آنیم تا حاجتت را روا نمائیم و با دست مبارك یك درب را به من نشان دادند و فرمودند كه از این درب داخل شو، از درداخل شدم و وارد یك باغ زیبا و پر از میوه های رنگارنگ شدم، احساس كردم كه یك لباس عربی با جیب های بزرگ بر تن دارم در عالم رویا صدای نوجوان را از پشت سرم شنیدم كه ندا داد هر چه می خواهی از میوه های این باغ بردار و همراه خودت ببراما هر چه سعی می كردم آنقدر شاخه درختان بلند بود كه نمی توانستم به آنها برسم وقتی كه از تلاش بیهوده خسته شدم دلم خیلی گرفت چرا كه در چنان باغی بودم و نمی توانستم بهره ای بر گیرم ، طبق عادت همیشگی در جایی كه در مانده و ناتوان می شدم رو به درگاه خداوندی كردم و حاجتم را از درگاه لایزال الهی طلب می نمودم اینبار هم  دستهایم را به سوی آسمان بلند كردم و از خداوند خواستم كه كمكم كند، ناگهان دو ملك بربالای شاخه درختان ظاهر شدند و شاخه درختان را به طرف من پایین آوردند و من شروع به چیدن میوه ها كرده و تمام جیب هایم را  از میوه های رنگارنگ پر نمودم بعد از چیدن میوه ها از باغ خارج شدم باز همان نوجوان با چهره ای نورانی در مقابل دیدگانم ظاهر شد و با كلامی شیوا فرمود آن میوه هایی كه چیدی همان حافظه ای بود كه از ما طلب كرده بودی و یك نامه كه در یك جلد سفید رنگ و زیبا گذاشته شده بود را به من دادند و گفتند این هم برات سفر به كربلا كه آرزوی زیارت آنجا را داری.

ای هدهد  صبا  به  سبا  می  فرستمت     بنگر ك از كجا به كجا می فرستمت

حیفت طایری چون تو در خاكدان  غم          ز اینجا  به  آشیان  وفا می فرستمت

در حالی كه شوق تمام وجودم را فرا گرفته بود گتم اقا شما كی هستی كه اینقدر نسبت به من لطف داری ، گفت : من صاحب همین حرمی هستم كه تو رنج سفر زیرت آن را بر جان خریده ای .


قسمت چهارم :عزیمت به آبادان
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

فردای آن روز خوشحال و سرشار از شوق دیدار به تهران برگشتم شب هنگام بودكه به تهران رسیدم جهت خداحافظی و جمع آوری وسایل به خانه عمویم رفتم و همان شب تصمیم به حركت به طرف كربلا را نمودم، بیچاره عمویم مرتب سعی می كرد مرامنع كند و می گفت این موقع شب كجا می روی آخر این چه وقت حركت به طرف كربلاست، تو كه گذرنامه نداری و اینگونه حرفها، اما گوش من بدهكاراین حرفها نبود و چون برات كربلا را گرفته بودم در خود احساس قوت و نیروی فوق العاده ای می كردم كه مرا بیش از پیش به سوی مقصد سوق می داد عزم را جزم كرده بودم گفتم : عمو جان هر جا كه راهنمایی ام كنند همان جا می روم و با توكل بر خدای منان منزل عمومیم در تهران را به مقصد زیارت عتبات عالیات در عراق ترك نمودم ، شب رو به اتمام بود با پای پیاده راه افتادم تا رسیدم به فلكه مجلس چهارراه سرچشمه ، از آنجا كه در طول این سفر هر لحظه باید با مجزه ای جدید روبرو می شدم نزدیكهای میدانی كه اتوبوسها از آنجا حركت می كردند راننده ای با صدای بلند داد می زد : آبادان یك نفر ، هر چه سریعتر خود را به منبع صدا رساندم و داخل اتوبوس شدم راننده از اینكه در آن موقع شب مسافرهایش تكمیل شده بود ذوقی زد و با سرعت هر چه تمام تر به طرف آبادان به راه افتاد ، هر كیلومتری را كه ماشین      می پیمود احساس می كردم به كوی دوست نزدیك تر می شوم و این احساس به من آرامش بیشتری می بخشید ، با خود می اندیشیدم كه تنها یك پله دیگر تا دیدار یار باقیمانده است ، خداوند را بارها شكركردم و از آنجا كه این سفر یك سفر معنوی بود تصمیم گرفتم طول مسیر را از كارهای بیهوده چشم پوشی كرده و مرتب به ذكر و راز و نیاز بپردازم .   

عالم از ناله ی  عشاق   مبادا  خالی        كه خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد


قسمت پنجم : از غربت تا رحمت
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

عصر فردای آنروز به آبادان رسیدیم ، به علت برف سنگینی كه در كوهستانهای اطراف آبادان و خصوصا كوهستانهای كرمانشاه باریده بود در آن موقع از سال آبادان را سرمای عجیبی فرا گرفته بود ، من هم كه غریب بودم و در آن شهر هیچ دوست و آشنایی نداشتم و تنها یارخود را در آن سفر آقا ابا عبدا... می دانستم یاری كه مطمئن بودم هرگز مرا تنها نمی گذارد و از هردوست و غمخواری بهتر و فریادرس تر است...

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود        از گوشه ای برون آی ای كوكب هدایت

 بدون هدف و مقصد شروع به پرسه زدن در خیابانهای آبادان نمودم بعد از پیمودن مقداری راه از آنجا كه تازه از راه رسیده بودم و به شدت خسته بودم با دیدن یك پارك و چمن های زرد زده آن ناخودآگاه و به منظوراستراحت به طرف چمن ها رفتم  به محض اینكه به چمن ها رسیدم از شدت خستگی دراز كشیدم و آرام به خواب فرو رفتم چند لحظه ای بیشتر از خوابم نگذشته بود كه دیدم یك نفر دارد صدایم می زند و مرتب می گوید : هی آقا پاشو اینجا جای خوابیدن نیست ، خوابیدن در اینجا ممنوعه اگه شهردار ببینه بیچارم می كنه ، چشمهام رو كه باز كردم دیدم پیرمرد خدمتكار پارك است  با غرولند گفتم من مسافرم تازه رسیدم خسته بودم خوابم برد ، گفت : پاشو الان ساعت بازدید شهردار است اگر تو را اینجا ببیند مرا جریمه می كند ، پاشو جوان اینجا از سرما میمیری حداقل بیا كنار آتش تا كمی گرم بشی ، پاشدم  به همراه پیرمرد به طرف آتش رفتم ، پیرمرد مرتب از من سوال می كرد كه از كجا آمدی برای چه كاری آمدی و به كجا می خواهی بری؟ اوایل اطمینان نمی كردم اما اندكی كه از آشناییمان گذشت احساس آرامش و اطمینانی مرا فرا گرفت ، بدون آنكه شناختی نسبت به آن پیرمرد داشته باشم به او اعتماد كردم و او را در جریان ما وقع قرار دادم ، پیرمرد كه خودش را كربلایی ابراهیم آرام معرفی كرده بود در حالی كه از شنیدن ماجرای من بسیار متعجب و حیرت زده شده بود گفت جوان اگر به من ثابت كنی كه هر آنچه گفتی حقیقت دارد و تو زائر واقعی آقا ابا عبدا... (ع) هستی من هم قول می دهم هر كاری كه از دستم بر بیاید برایت انجام دهم ، گفتم : بگو چه كار كنم در همان موقع جیپ شهردار در كنار درب ورودی پارك متوقف شد و شهردار جهت بازدید شبانه از وضعیت پارك از ماشین پیاده شد ، پیرمرد كه گویی دستپاچه شده بودرو به من كرد و گفت اگر راست می گویی الان كه در كنار من نشسته ای شهردار نباید تو را ببیند چون اگر تو را اینجا ببیند برای من مسئولیت دارد شهردار وارد پارك شد و با پیرمرد خوش و بشی كرد وبه طرف آتش جایی كه من در كنار آن نشسته بودم آمد و بر روی صندلی نشست و مشغول صحبت كردن با پیرمرد شد و انگار كه اصلاً مرا ندیده است ، بعد از انجام بازرسی با پیرمرد خداحافظی كرد و پارك را ترك كرد

 هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد         خداش در همه حال از بلا نگه دارد

قسمت ششم : صدورویزا
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 8 اسفند 1388

بعد از رفتن شهردار پیرمرد با صدای لرزان به طرف من آمد و مرا در آغوش كشید ، مرتب      می گفت : تو زائر واقعی آقا هستی و برای ما محترمی ، قدم تو بر سر ما جا دارد من هر كاری كه از دستم بر بیاید برای تو انجام میدهم و بعد برایم تعریف كرد كه در سنین جوانی دستش فلج شده و آقا ابا عبد ا... دستش را شفا داده است و از آن به بعد تصمیم گرفته است كه برای زائرین حرم آقا هر كاری كه از دستش بر میاید انجام دهد ، وقتی كه این صحبت ها را از زبان آن پیرمرد می شنیدم  با تمام ایمانی كه به بزرگواری آقا ابا عبدا... داشتم اما از این همه دریای كرم و احسان و لطف و مرحمتی كه آقا نسبت به من داشتند  هر چه بیشتر در حیرت فرو می رفتم ، من كه تا چند لحظه پیش یك غریب و در راه مانده ای بیش نبودم الان یك دوست صمیمی پیدا كرده بودم كه با تمام وجود قصد خدمت رسانی به من را داشت .

همه كس طالب یارند چه هشیار و چه مست     همه جانانه عشقند چه مسجد چه كنشت

 پیرمرد بعد از انجام كارهای پارك و تعویض شیفت لباسهای خود را پوشید ، رو به من كرد و گفت پاشو گره كار تو در این شهر تنها به دست یك نفر باز می شود كه تا دیر نشده باید برویم و اورا ببینیم به اتفاق به راه افتادیم و به یكی از محله های جنوبی شهر آبادان رفتیم ، كربلایی ابراهیم آرام در آنجا یك آشنایی داشت كه بسیار صاحب نفوذ بود و به كار جابجایی زائرین عتبات عالیات می پرداخت ، با هم دیدار آن مرد رفتیم و كربلایی شرح ماجرا را به طور خلاصه به عرض آن مرد رساند صحبتهای كربلایی كه تمام شد گفتم ببین حاجی من باید فردا هر طور كه شده بروم كربلا هر كار كه بخواهی می كنم اما خواهش  می كنم به من جواب رد نده ، حاجی مقداری به فكر فرو رفت و گفت : من سعی خودم را می كنم اما انجام این كار خرج برمی دارد ، گفتم : حاضرم تمام سرمایه ام را در این راه بدهم حاجی گفت : این كار تقریبا هشتصدوپنجاه تومانی خرج بر می دارد و این در حالی بود كه در آنزمان سفر به كربلا و عتبات عالیات با تمام هزینه های جانبی نهایتا چهل تا پنجاه تومان خرج بر می داشت ، گفتم حاجی مشكلی نیست من این پول را می پردازم ، اما باید قول بدهی تا فردا جریان ویزای مرا درست كنی .

شب را نزد كربلایی ابراهیم میهمان شدم و فردای آنروز مجددا پیش حاجی برگشتیم ، دیدم كه حاجی همه كارها را انجام داده و ویزای مرا آماده كرده است ، حاجی در حالی كه لبخندی بر لب داشت نزد من آمد و گفت : الوعده وفا این هم ویزای تو حالا برو و با خیال راحت بشین تو ماشین و به آرزویت برس .                   

شب  ظلمت  و  بیابان  بكجا توان  رسیدن         مگر آنكه شمع رویت برهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم          كه  بسوختیم  و از ما بت ما فراغ دارد

این داستان ادامه دارد


 

 
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.