تبلیغات
خادم العباس شهید حاج محمود آرزومند - چگونگی رفتن به كربلای معلی و خادم شدن آقای آرزومند
موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


چگونگی رفتن به كربلای معلی و خادم شدن آقای آرزومند
نویسنده : خادم الشهداء
شنبه 24 اردیبهشت 1390

  سخنان آقای آرزومند در مراسم اعتكاف پیرامون چگونگی  رفتن به كربلای معلی و خادم شدن در  حرم  ابالفضل علیهم السلام

من یك روز كه در سفر بندرعباس بودم ، سوار ماشینی بودم كه موتورش جلویش قرار داشت و به محض اینكه داخل گودالی می افتاد، سرنشینانش را به بالا پرت می كرد و از قضا همین طور هم شد و در مسیر به داخل گودالی افتادیم و سرم به شدت با سقف ماشین برخورد كرد و در آن لحظه آخ نگفتم ، گفتم: پسرفاطمه دلم می خواهد این سر  كه امشب ، چنین به سقف ماشین كوبیده شد ، هفته دیگر بخورد به ضریح شش گوشه ات، آخ یعنی چه؟سركه خورد به ماشین، آخ بی آخ. گفتم: پسر فاطمه سلام الله علیها، سلامٌ علیكم، هفته دیگر سرمن بخورد به ضریح شش گوشه شما، من این حرفها سرم نمی شود.

آقا یك امام زاده داودی است، شنیده اید یانه؟ زمستان بود،و برف و باران، مردم با قاطر به آنجا می رفتند. ببینید عزیزان ، من رفته ام كه می گویم،دیده ام بعضی ها همیطوری یك حرفی می زنند، من دارم یادآوری می كنم ، قبلاً برای زیارت امام زاده داود علیه السلام با قاطر می رفتند ، چه كوههای بلندی ، الان ماشین است و از میدان آزادی می روند، همه جای آنجا كوه است، و آب خیلی خنكی دارد ، كه اگر در تابستان هم دستهایمان را در این آب بشوییم، یخ می زند، درسته؟نشانی از این بهتر، آقا رفتیم امام زاده داود علیه السلام، یك عمویی داشتم توی نیروی هوایی بود و به رحمت خدا رفته، گفت:عمو زمستانه، برف و بارونه،صبركن، تابستان همراه می رویم، گفتم عمو من عاشقم و عشقمه ، باید حتماً بروم ، من هفته دیگر می خواهم به كربلا بروم ، من می خواهم بروم برات كربلا بگیرم ، رفتیم یك قاطر كرایه كردیم.

.

به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

می بایست قاطر کرایه کنیم ،بعضی ها پول نداشتند و می بایست پول بدهند قاطر کرایه کنند ما رفتیم دیدیم یک عده ای زن ، بچه ، ایستاده اند ، گفتیم شما سوار شوید ، گفتیم ما پیاده می آئیم ،چطور می شود ؟ شما که تا اینجا پیاده آمده اید ، سوار شوید ، سوار کردیم و رفتیم ، رسیدیم به  جایی که گنبد نمائی بود ،  از روی قاطر پیاده شدیم ،گفتیم السلام علیک یا امامزاده داوود (ع) ، ای آقای بزر گوار ، من حاجت دارم ، من امشب دو چیز از شما میخواهم یک حافظه ، یک برات کربلا ، دیگر نه ماشین خواستم ، نه ده و ملک خواستم ، نه زمین ،نه این وآن بگیرم و نه مقام اداری خواستم ابداً ، دو حاجت ! یک حافظه و یک زیازرت کربلا ، آقا رفتیم زیارتی کردیم وگریه زیاد کردیم ، در دل شب ، در عالم خواب دیدم درب صحنه وسرای امامزاده داوود (ع)داریم قدم می زنیم ، یکدفعه دیدم یک آقایی درب حرمش ایستاده ، یک صندلی زیر پایش ، و یک نیمکت جلویش بود ، سنش 12 سال بود ، یک شال سبزی بر سرش ویک شال سبزی بر کمرش ، اینکه من می گویم هر عالمی دیده بگوید ، من دیده ام که می گویم تا آن عالم بگوید امامزاده داوود (ع) چند سالشانه می گویم شالش سبزه یا سیاه،  خب سبزه ، دیدم که می گویم ، اگر او گفت سیاه ، می گویم توندیدی ، تو دورغ می گویی من که می گویم ، عالمی بیاید ، اگر پشت پرده را دید ، بگوید سن آقا چقدره ؟ چه شالی میبند ،چقدی دارد اگر گفت :من می گویم تو راست می گویی ولی اگر گفت شالش سیاهه ، ، قدش اینقدر من می گویم : دورغ نگو ، من دیدم می گویم اینطوریه ، تو که ندیدی می گویی چه ؟ خب عالم باشی ، هر که می خواهی باشی ، وقتی می گویم عالم بیاد ، اینه ، من با یقین می گویم الکی که نمی شود یک چیزی بر هم بافت خلاصه دیدم شب داریم قدم درب حرم سرای آقا قدم می زنیم ،کت شلوار زیبا بر تنم است  کفشهای نو ، جوان هم بودیم خیلی جوانتر شده بودیم، دیدیم آقا از روی صندلی بلند شد ،نیمکتی جلویش دفتری هم جلویش ،گفت آقا بیا اینجا ، بخدا باورم نمی شه ، دهان روزه دوروغ بگویم چه ؟ دیدیم وقتی که خدا یک نعمت به آدم می دهد ،آدم باورش نمی شه ،باورش نمی شه ،شما الان یک گره ای در کارتان خورده اگر اینجا دعا کردید دعایتان مستجاب شد ، از اینجا رفتید بیرون دیدید یکدفعه خدا بصورت بشر ،ملائکه ای فرستاد گره از کارتان باز کرد ،باورتان می شود ، تعجب می کنید خب خدا گره کرتان را باز کرده ، دفعه اولی گفت آقا بیا اینجا ، باورم نشد همین طور قدم میزدم ، یکدفعه دومی گفت  آقا بیا اینجا ، گفتم آقا مرا صدا میزند ، من همچین گمانی نمی کنم ، دفعه سومی گفت با تو هستم آقا ، داری قدم میزنی، گفتم با من هستید ،گفت بله با تو ،بیا اینجا ، گفتم چشم ، با کله میایم ، اگر اجازه بدهید با کله می آیم ، رفتیم جلو ،دیدم یک باغی از کنار حرم آقا باز شد ، آقا فرمود برو تو باغ هرچه میخواهی بگیر ،زیبا ،قشنگ ،اما خیلی بالا است ،آقا فرمود برو تو این باغ ،تا که رفتیم تو این باغ ، آقا کت وشلوار از تن ما کنده شد ،  یک پیراهن عربی سفید آمد بر بدن ما تا پشت پایمان ، پیراهن و شلوار سفید ، پیراهن عربی ، پیراهن عربی جیبهایش خیلی بزرگه ، یعنی هر چه داخلشان بریزیم ،باز هم جا داره ، در عالم خواب آقا ،در بیداری که گفتید خدا ، در خواب هم خدا کمکتان می کند ، دیدیم خیلی درختان بالایند ، من هم پیراهن  عربی بر بدنم ،آقا فرمود برو تو ی باغ ،هر چه می خواهی بگیر،خب در عالم خواب رو کردم به جانب آسمان ،این دست ها را به جانب خدا بلند کردم ،مفتی چیزی به آدم نمی دهند داداش،باید زحمت بکشید حواستان جمع باشد، دستها رابه جانب آ سمان بلند کردم گفتم ای خدای بی همتا ،من که دستم به این میوه ها نمی رسد ،بچینم تا که خدا را یاد کردم ،دو ملک از آسمان آمد ،حالا در عالم خواب دارم می بینم ،آقا سر این درختان میوه را آوردند به طرف زمین ، گفتند بچین ، آقا من جیب هایم را پر کردم که هیچی این دامن را آوردم بالا پر از میوه کردم ، میوه های مفتی ، خدا داده ، خب از این بهتر ، حسابی خدا به ما قوه داد و ما همه را چیدیم ، هر میوه ای تو دنیا هست ، در آخرت خیلی بزرگتر و زیباتر هستند ، میوه ها بهشتی ،خرمالویی که تواین دنیا نمی شود خورد، آنجا دیگر این طور نیست ، خرم ولذیذ و بامزه عالی ، آقا ما این میوه ها را چیدیم ، آمدیم بیرون با دامن پر ، آقا فرمود :این حافظه ات بود ، یک نامه ای به دست مبارکشان نوشتند توی پاکت گذاشتند ، مثل شما که برای دوستانتان نامه می نویسید ، آقا قشنگ دا خل پاکت نمی گذارید ؟نمی چسبانید نامه را ؟ آقا نامه تواین پاکت ، پاکت نو از زرورقش چشم را می زد ، گفت : این هم برات کربلا ، برو  به سلامت ، یکدفعه ما از خواب بیدار شدیم ، آقا آمدیم تهران گفتیم عمو ما میخواهیم برویم کربلا ، گفت: پدر زنم خیلی حرفش خریدار داره ، به عیالش گفت : بابات خیلی حرفش پیشه بگو جوازی برای این درست کند ، اگر نکرد من خودم درست می کنم گفتم عمو جان درسته تو نیروی هوایی خلبانی ،با آن همه دنگ وفنگ ،پدر زنت هم دو تا زن داره و 13بچه ،من راآقایم امام حسین (ع) دعوتم کرده حضرت امامزاده داوود (ع).  می گفتید تو این برف ها نرو ،یک حافظه و یک برات کربلا به من داده ،من هفته دیگر از نجف برای تو نامه می نویسم ،گفت چه می گویی ؟گفتم همین که شنیدید من یقین دارم ،من هفته دیگر از تو نجف برای تو نامه می نویسم گفت اینقدر یقین داری ،گفتم یقینم به خدا وآقام امام حسین (ع) است ،امامزاده داوود هم برات مرا داده است ،آقا ساعت 8از درب خانه ی عمویم آمدیم بیرون، گفت: کجا می روید ،شبه ،تهران غریبی، گفتم هرجایی که ملائکه راهنماییم کردند ،خودم نمی دانم ،من زوار امام حسین (ع) هستم هرجا راهنماییم کردن می روم ،از درب خانه آمدیم بیرون همین طوررفتیم پیاده رسیدیم به فلکه مجلس، چهار راه سر چشمه ،همین طور داریم می رویم آقا رسیدسم به یک گاراژ دیدیم یک ماشینی می گوید یک نفر می خواهیم تا ماشین حرکت کند به طرف آبادان حالا ساعت 8،9شب ،حالا من آبادانی ندیدم ،بچه کرمان ،تو خواب هم ندیدم تا به بیداری برسم، گفتم لابد می دانید شاید برات کربلا ی من از اینجا باشد ، نشستم تو ماشین گفتم آقای ی راننده یک نفرت جورشد ،راه بیفت، راه افتاد رفتیم آبادان ،عرض کنم خدمت شما یک ابراهیم چمنداری بود که چمن ها را آب می داد  ،آقا من یک نان تازه ویک قالب پنیر و مقداری سبزی تره شاهی گرفتم ،رفتیم توچمنزار نشستیم ،چهارزانو شروع کردیم به خوردن ،این آقا ابراهیم آمد گفت آقا تو کیستی ،بشری ،جنی ،گفتم من بشرم گفت مگه نمی دونی تو چمن ها نباید بیایی گفتم من اینجا غریبم  ،من اهل کرمانم ،گفت برا چی اینجا آمده اید .گفتم من آمدم بروم کربلا ،گفت جدی؟ گفتم :بله ،گفتم :حالا یک کم نان و پنیر بخور ،شروع کردم با این نگهبان یک نان وپنیری خوردیم و شروع کردیم به حرف زدن ،زمستان ها بواسطه برف کوه های کرمانشاه ،سرمای شدیدی آبادان را می گیرد ،ما غروب خیلی سردمان می شد این بنده خدا آتش کرد ،دو تا حلب گذاشت ،هر کداممان نشستیم دور یکی از حلب های پر از آتش ،آقا اگر شهردار آبادان می آمد این آدم را اینطور می دید ،جریمه شان می کرد قانون شان این بود می گفت اگر یک لامپ بشکند ،من باید از جیبم بدهم ،اسمش هم ابراهیم آرام بود می گفت: دست راستم مال ابوالفضل (ع) است ،ابو الفضل این دست را به من داده اینطور آدمی بود .آقا نشسته بودیم دور حلب نا گهان شهردار آمد ابراهیم رو کرد به من گفت اگر زائرامام حسینی شهردار تو را نمی بیند ،من را جریمه کند پدر من را بسوزاند. گفتم من زائر امام حسینم ،یقین داشتم، آقای شهردار آمد نشست کنار ابراهیم آرام،شروع کرد به حرف زدن در حالی که من نزدیک ابراهیم نشسته بودم وبا شهردار فاصله ای نداشتم اصلاً!خدا روی چشمش را گرفت ، نگفت این آقا کیه ، کنار آتش نشسته ، بله ، این معجزه امام حسینه ،عزیزان من ، معجزه همین است دیگرپس چیه ، برو درب خانه شان ، به تو هم معجزه بدهند معجزه کنند ، کارت رادرست کنند ، خدا می داند شهردار من را ندید عرض کردم شهردار نزدیک من بود ، کناره آقا ، می گفت:گارگران باید به این چمن ها آب بدهند کارگران چنین و کارگران چنان اصلاًنگفت این جوان کیه ، ابداً ، و رفت همین که شهر دار رفت ابراهیم روبه من کرد به من گفت تو زائر امام حسین (ع) هستی،من هم دست راستم را ابوالفضل(ع) داده ، گفت می آیی برویم شترک  آبادان ، حلاآدم غریبی مثل من گفتم بله ، به عشق امام حسین (ع) ، ترس یعنی چه اصلاحالا بگویم می ترسم شترك کجایند و من آدم غریب ، بگویم می ترسم ، اصلاً: گفتم ، برویم ، گفت نمی ترسی ، گفتم آقا ترس یعنی چه ؟من زائر امام حسینم ، من دیگه ترسی ندارم برویم ، آقا رفتیم یک ماشین کرایه کردیم ، در دو فرسخی میدان شترک ، ابراهیم یه فامیلی داشت به نام غروری ، این آقا هم یک گذر نامه ایرانی داشت هم یک گذرنامه عراقی ، دوتا زن هم داشت ، یک زن عرب عراقی ویک زن فارس ایرانی خیلی حرفش پیش بود ، همه راه و چاه ها را بلد بود ، ابراهیم آمد گفت :آقای غروری،گفت :بله، گفت :دست راست من را آقا ابوالفضل (ع) داده یانه، گفت: بله، گفت: این جوان هم را می بینی ، یا نه ، از چشم من بهتره ، اگر چشم مرا کور کنی من آخ نمی گویم ، نمی گویم آقا بچه قوم، چرا چشم مرا کور کردی ، امااگر کار این آقا را درست نکنی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی ، گفت ، چه کا ر میخواهی بکنی آقاابراهیم آرام گفت میخواهم جوازی برای این جوان درست کنی یک روزه ، گفت: حرفت خیلی تنده ،گفت: میخواد حرفم تند باشد یاكند ، من این جوان را برداشتم آوردم ، جواز درست کنی من این حرفها سرم نمی شود یک جواز باید برای این آقا درست کنی .آقای غروری گفت : خرج داره ، گفتم من از خرجش نمی ترسم گفت : 800تومان بده فردا شب سوار ماشین بشو و برو به سمت نجف . 800تومان آن زمان خیلی بود ، یک زن وشوهر با 400تومان میرفتند به کربلا ، خیلی ارزان بود ، جواز خیلی که از کار در میومد 20تومان  خرج بر می داشت

گفتم همین ، بفرما اینم 800تومان جانم فدای امام حسین (ع)

کاره یک روزه انجام شد .چون خیلی حرفش پیش بود چون 2، اقامه داشت ، سالها هم کارش همین بود .فردا شب ساعت 9به من گفتند : آقا الوعده وفا بشین سوار ماشین. گفتم :چشم ،رسیدم اول نجف وزمانی که رسیدم دیدم ماه مبارک رمضانه به محضی که از ماشین پیداه شدیم تکبر گوی حرم امام علی (ع) از بالای موذنه فریاد زد ، الله اکبر فوراًقصد 10 کردیم که روزه بگیریم و از زیر کار نگریزیم و روزه بگیریم ، پیش امام امت هم رفتیم دست امام را بوسیدم ، کنار امام نشستم ، اینقدر عالم کنار امام می آمدند :مدرسه ای داشت روبه روی صحن وسرای امام علی (ع) بود مدرسه اتاقی داشت خیلی بزرگ ، علمای اعلی ، 90 ساله ،  ساله100 ردیف می نشستند واز امام سوال می پرسیدن و من یک نفر کرمانی انجا بودم .میگفتند تو چطور خادم عباس (ع)شدی ،ما هشتاد نفر از ایران رفتیم ، میگفتم : خوده حضرت عباس (ع) خواستند.

حالا چطور شدکه من خادم آقا شدم ، رفتیم کربلا خادمی بود در کربلا هم خادم حرم امام حسین (ع) بود و هم خادم ابا الفضل (ع) ،ما رفتیم توی خانه او منزل کردیم ، رفتیم حرم حضرت اباالفضل علیه السلام. برگشتیم دختری داشت بنام کمیله ، آمد صبحانه برایم بیاورد ، حرف مادرم که در 3سالگی به من گفته بود ، توی گوشم بود (دختر مردم مثل خواهر خودت وزن مردم مثل مادره خودته ) این خانم پای راستش را گذاشت بالا و آمد که پای چپش را بگذارد بالا ، گفتم :نیایی ، گفت :برای چی ؟ گفتم من وصیتی از مادرم دارم ، اگر به چشم خواهری میای بالا بیا صبحانه را بگذار جلوی من و گرنه برگرد ، گفت :چشم من چشمانم را روی هم گذاشتم واون خانم صبحانه را آورد جلوی من گذاشت ،رفت این حرف رابه باباش گفت :باباش گفت ما تا به حال این همه آدم توی خانه ما آمدند ورفتند ، از هیچ کدام از آنها اینچنین حرفی نشنیده ام ، این جوان کیه ؟که این حرف را زده ، 30 سال خادم حرم اباالفضل علیه السلام ، هستم هنوز چنین حرفی از کسی نشنیده ام ، جوان تو که هستی ؟گفتم: آدم . گفت :خیلی خوشم از این حرفت آمد ، آیا دلت می خواهد ، خادم حرم حضرت ابوالفضل (ع) بشوی ،گفتم ،افتخار می کنم ، گفت:لیاقت داری ،ظهر بیا کارت را درست می کنم. خوشم آمد از این کلمه حرفت .ظهر آمدیم دیدیم ، لباس از توی انبار آورده ،لباس خادمی ،پیراهن عربی ،بازو بند خدامی سبز که وسطش با خط مشکی نوشته شده بود خادم اهل بیت (ع) ،کلاه مخصوص خدام ،لباس پوشیدم .گفت:خادم اباالفضل (ع) گفتم: بله آقا گفت :از اینجا رفتی بیرون ،شورتی (پلیس )سرهنگ باشه استوار باشه ،هر درجه ای که داشته باشه  به محض اینکه نگاهش به بازوبند سبز بیفتد به احترام شما به حالت نظامی می ایستد تا آزادش نکنی ،اگر یک ساعت ونیم بایستد ،حرکت نمی کند ،از حضرت اباالفضل(ع) خیلی حساب می برد واز شما که خادم حرم ایشان می باشید.ما رفتیم تو حرم اباالفضل (ع) وشروع کردیم به گریه کردن وبا آقا دردودل کردن واز این عالم رفتیم بیرون چقدر گذشت نمی دانم یکدفعه دیدم یه شرتی کنار من به احترام با حالت احترام نظامی ایستاده اصلا حواسم نبود که به او آزاده باش بدهم ،یک کم فارسی بلد بود،احوال پرسی کرد ،گفت: خوش آمدید خادم ابا الفضل (ع).

 به آبروی اباالفضل (ع) من که بدون این بازوبند کسی نگاهم نمی کرد ،به آبروی اباالفضل (ع) شورتی به احترامم ایستاده بود .رفتم از پله ها بالا ،خادم اصل به آن کسی می گویند که کلیددار ضریح مطهر میباشد ودرب ضریح را باز می کرد و ما می رفتیم داخل ضریح وگونی می آوردیم ،پولها را جمع می کردیم می بردیم انبار ،یا روزی توی ضریح را با گلاب می شستیم گرد گیری می کردیم وکار ما این بود ،دخیل ها را باز می کردیم ،قفل ها را باز می کردیم ،روی ضریح مطهر که پول ریخته شده بود ،نقل ریخته شده بود پارچه بود ،تمیز می کردیم تا 1یا 2 نیمه شب ،هر موقع که تمام میشد می رفتیم توی حرم حرم امام حسین (ع)تا  صبح  و آنجا نماز شب می خواندیم ونماز جماعتی واز آنجامی آمدیم حرم حضرت اباالفضل  (ع) .

از پله ها رفتیم بالا،خدام اصل ابوفاضل (ع )،همان کلیدارآمد جلویم ،کلیدقفل اصل حرم حضرت اباالفضل (ع) را داد به دست من  وگفت :ببوس خادم ابو الفضل (ع)،آدم هست که می خواهد ده هزارتومان بدهد وفقط کلید راببوسد ولی نصیبش نمی شود حالا که نصیب توشده بگیروببوس گرفتم آن را بوسیدم وروی چشمانم گذاشتم حاج عبدالحسین ،همان که در خانه اواقامت داشتم ولباس هارا به من داد آمد به من گفت :باید بروی روی بام های حرم حضرت ابوالفضل (ع)را تمیز کنی گفتم :چشم.  رفتیم جاروب کردیم و تمیز کردیم وآمدیم  پائین کنار رواق بزرگ ایستادیم و پشتمان را به دیوار حرم مطهر تکیه دادم ، هنگامی که آقا اباالفضل علیه السلام معجزه می کند ،این زن های عرب گونی نقل روی آن کسی که شفا پیدا کرده می ریزند : این زن ها از خدام جوان می ترسند به آن ها می گفتیم رو ، رو ، آن ها را به عقب می بردیم تا نقل ها روی قالی ها که مال راور کرمان بودند نچسپند ، سه ردیف قالی میبایست پهن کنیم روی حرم مطهر                                                                                                                                خلاصه سالها  گذشت روزی روبروی حرم مطهر ایستاده بودم به آقا اباالفضل علیه السلام گفتم :السلام علیک یاابوالفضل علیه السلام ،آقا ما چند مدت این جا هستیم ، دلم میخواهد معجزه ای از شما ببینم،همان روزیا روز دیگری ، دیدم یک نور قرمز رنگ قشنگی از دور نمایان میشه دنیا در این نور پیدا بود ولی این نور چشم را میسوزاند .این نور رفت دور حرم گردش کردم ودور بارگاه هم گردش کرد ،یک نفر قسم بی خودی خورده بود ،آقا مکافتش کرد ،یک دفعه دیدیم شکم این مرد دارد بزرگ می شود و هی بزرگتر می شود اینها کسانی بودن که قسم دروغ خورده بودند ،به این صورت شکم آن ها می ترکید ویا عده ای بودن بودند پول دزد بودند و به آن ها می گفتند : پول دزد حرم آقا ابوالفضل (ع) ، خرمایی را به یه نخ می بستن و داخل ضریح می انداختن هنگامی که حرم شلوغ بود وپول می دزدیدند و آنها هم یک هفته به آنها مهلت داده می شد .یک دفعه می دیدیم یک گاو آبستنی دارد از توی خیابون راه می رود وناگهان شکم او می ترکید. گفتم: ابو فاضل علیه السلام می خواهیم مجعزه ای ببینیم ، نور قرمز رنگی آمد ودنیا تو این نور پیدا بود مقابل من ایستاد ، اما مثل یک توپ که از بس سوزن در ان بود نمی شد بشماریم ، دور بارگاه گشت ورفت ، این غضب آقا بود وما غضب آقا را دیدیم ورفت یا همان سال یا سال دیگری بود یادم نیست زنی آمد از درب حرم مطهر داخل ، بچه ای سه ساله داشت که این بچه فلج بود ، پاهایش خم مانده بود ، زن های عرب خیلی چاق وچله اند خیلی هم کار میکنند این زن وارد حرم شد و بچه اش را گرفت و کوبید به ضریح مطهر ، نگفت : حالا سر این بچه بشکند یا استخوانی از این بچه بشکند ، گفت ، ابو فاضل علیه السلام ،سلام علیکم ، این بچه بابا ندارد ، یک مادر فقیری هم دارد ،هر چه داشتم خرج کردم ،هر دکتری بردم گفتند این بچه خوب شدنی نیست ، ابوفاضل علیه السلام توزنده ای حیات العباسی اگر این بچه را شفا دادی که دادی، فقط نیم ساعت مهلت داری وگرنه شکایتت را به مادرت حضرت زهرا اطهر (س) می کنم ، نیم ساعت نگذشته، 27 دقیقه گذشت دیدیم این بچه فلج به ضریح کوبیده شده پاها جمع شده ، شفا پیدا کرد    پاها و دست ها سالم:صورت مثل ماه ،دوید توی بغل مادرش،صدا زد مادر آقا حیاة العباس مرا شفا داد و فرمودند:هنوز کسی نیست که درب خانه ابوفاضل علیه السلام بیاید ونامید برگردد،تو شکایت مرا به مادرم زهرا می بری من 3دقیقه زودتر فرزندت را شفا دادم،مبادا شکایت مرا به مادرم زهرا سلام الله علیها ببری.خوب حالا نور سبزرنگ رنگی ازدرب حرم داخل شد مثل یک توپ که دنیا توی این نور پیدا میشه  همینطور که نگاه می کردیم خدا می داند دل آدم غش می کرد از نور،از این روشنایی از این خوبی و زیبایی، نور را نگاه می کردم واشک ریختم، دنیا توی این این نور دیده می شد مقابل  من ایستاده رفت دور ضریح و بارگاه گشت و آن بچه را شفا داد و رفت، هم غضب آقا را دیدیم هم شفا و رحمت آقا را .

 


:: مرتبط با: سفر كربلا ,
:: برچسب‌ها: چشم , برزخی , دید , باطن , امام زاده داوود , تهران ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.